مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

مانی عشق مامان و بابا

بدون عنوان

یکی از بازی های مورد علاقه مانی قایم موشک هست به این صورت که میاد بغل من یا باباش و میریم قایم میشیم بعد اون یکی میره دنبالشون و هی صدا میکنه مانی کجائی مانی هم خنده اش می گیره و اینقدر با مزه می خنده و ما هم هی تو پیدا کردنش طول میدیم تا بازی براش جذاب تر میشه آخراش دیگه خودش صدا میکنه که کجاست اینم عکساش حالا اگه تونستید مانی را پیدا کنید. الآن رفته تو کمد (ممکنه واضح نباشه چون چراغ اتاق خاموش بود) اینجا هم پشت میز آشپز خانه هستش امیدوارم شما هم از بازی ما لذت برده باشید.   ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

مانی جان امروز تولد ١٠ ماهگیش هست دیشب بردمش خرید و کلی کادو براش خریدم سه تا اسباب بازی و دو دست لباس .اینقدر هم بهمش میاد البته لباس تو خونه نه برای بیرونش هنوز پائیزه چیز جالبی نیامده. مامان قربون این خنده هات بشه الهیییییییییییییییییی...   مامانی ایشا... صد ساله بشی پسرم . راستی امروز صبح که رفتیم خونه مامان نرگس دیدیم برات صندلی غذا گرفته که میری اونجا راحت غذات رو بخوری چون عادت داری تو صندلی بشینی و غذا بخوری. اینم کادو مامان نرگس و بابا مجید و دائی علی حالا عکسش رو هم برات میزارم . ...
11 مهر 1390

بدون عنوان

واااااااااااااااای مانی دیگه داری از در و دیوار بالا میری البته هنوز راه نیافتادی ولی خودت رو سینه خیز به همه جا میرسونی . الآن رفتی زیر میز البته کسی ایشون رو نمیتونه از کاری که داره انجا میده جدا کنه چون بعد به وضعیت زیر درمیاد.     ...
7 مهر 1390

بدون عنوان

مانی جان این دو روزه بعد از تعطیلات خیلی مامان نرگس رو اذیت کردی دیگه باید پسر خوب باشی وگرنه هیچ کی نگهت نمیداره هاااااااااااا امروز اینقدر کلافه کرده بودی مامانی رو که وقتی زنگ زدم بهتون مامان گفت رفتیم بیرون و تو داشتی واسه خودت تو کالسکه آواز میخوندی خیلی شیطون شدی ها دلت میخواد همش بری بیرون بگردی . امیدوارم وقتی که بزرگ شدی قدر زحماتی که مامان نرگس برات کشیده رو بدونی. ...
4 مهر 1390

بدون عنوان

اولین روز بعد از بیمارستان تا دو هفته رفتیم خونه مامان نرگس تا بهمون کمک کنند . مانی گلم تو اینقدر کوچولو و ناز بودی که بابا امیر بعد از سه روز که پیشت بود میخواست بره سرکار کلی دلش برات تنگ شده بود و گفت نمیخوام برم سرکار . از همان روز اول که آمدیم خونه بهت پستونک دادم چون میخواستم بعد از ٦ ماه برم سرکار برای همین مجبور بودم بهت پستونک بدم تو هم اینقدر بهش علاقه نشون دادی که نگو . . .  وقتی میخوردی تمام صورتت میشد پستونک .... اولین باری که رفتی پیش دکتر(مطب دکتر مرندی)٢ روزش بود اینجا مانی رو بردیم برای تست شنوائی بیمارستان آبان اولین شب میهمانی مانی منزل مادرجون و پدرج...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

اولین باری که مانی شروع به خوردن غذای کمکی کرد زیاد خوشش نیامد نمیتونست درست بخوردش ولی بعد از دوهفته دیگه خوشش آمده بود اولین غذائی که خورد فرنی بود ولی از حریره بادام بیشتر خوشش آمد . مانی درضمن آب بازی هم خیلی دوست داره وقتی میریم حموم صداش در نمیاد فقط دوست نداره رو سرش آب بریزم ولی اینقدر تو آب دست و پا میزنه و میخواد آب را بگیره تو دستش ولی نمیتونه .   مانی بازی کردن را هم خیلی دوست داره خصوصا" اگر کسی پیشش بشینه درضمن به بازی نگاه کردن هم خیلی دوست داره وقتی من و بابا امیر توپ بازی میکنیم همینطور مات نگاه میکنه و تازه تشویق هم مکینه .... خودشم وقتی توپ را پرت میکنه برا...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

مانی عزیزم دیشب خیلی اذیت شدی پسمل گلم آخه سرما خوردی و این مسئله ناراحتت کرده دیشب تا صبح غر غر کردی ولی اشکال نداره گلم مامانی عاشقته. صبح هر کاری کردم نخوابیدی و بیدار بودی دم داروخانه که ایستادم تا برات شیر بخرم همچین نشسته بودی اینقدر با نمک بودی تا خونه مامان نرگس نخوابیدی همینطور تو آینه ماشین که نگاه میکردمت بیدار بودی صبح ها از هر وقت دیگه ای با نمک تر هستی . ولی تا رسیدیدم بیدار شدی با مامان نرگس رفتی و منم آمدم سرکار نمیدونی چقدر دلم برات ت نگ میشه پسر گلم ولی وقتی بزرگ شی میفهمی که چرا مامانی میامد سرکار ....   ...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

        روز دوشنبه مورخ 08/09/89 وقتی فقط یه روز مونده بود تا خدا یه فرشته آسمونی رو بفرسته زمین تا ما ازش با کمک خدا مراقبت کنیم . خدا جون ازت ممنونم بابت فرشته ی دوست داشتنی که بهمون دادی .   شب سه شنبه تا ساعت 2 بیدار بودم و دلشوره داشتم چون مانی قرار بود در آلوده ترین هفته سال به دنیا بیاد و من از این بابت نگران بودم . فردا صبح یعنی 09/09/89 منو بابا امیر رفتیم دنبال مامان نرگس تا با هم بریم بیمارستان تا خدا پسمل گلم را بزاره تو بغلم .خدارو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت . ساعت 7:45 تو اتاق عمل بودم ودر واقع اولین کسی بودم که قرار بود فارغ بشه خلاسه بعد از بی حسی موضعی ...
29 شهريور 1390

وقتی هنوز به دنیا نیامده بودی . . .

  مانی پسر عزیزم نمیدونی چقدر مشتاقم که تو رو هر چه زودتر تو بغلم بگیرم  هرچی به آخر نزدیکتر میشم دیرتر میگذره من دیگه شمارش معکوس را شروع کردم از خدا هم فقط سلامتی برای پسمل گلم میخوام . واییییییییییییییییی مانی تازگی حرکاتت بیشتر شده وقتی تکون میخوری دلم از این ور به اون ور میره خیلی بامزه شده تکون خوردن هات . ...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

مانی جان پسملی گلم دیروز بردمت دکتر تا ببینم چرا سرفه میکنی دکتر گفت حساسیت هست و باید خیلی مراقبت باشم یه آمپول هم بهت زد و من خیلی غصه خوردم آخه تو خیلی مظلومی مامانی از دیروز تا حالا بخاطر داروهائی که میخوری بیحال شدی و همش خوابت میاد ایشا... زود زود خوب شی مامانی دیشب داشتی شام میخوردی و همه جارو به هم ریخته بودی مامانی ... ...
28 شهريور 1390